تبليغاتX
::.جوون مشرقی.::

::.جوون مشرقی.::

همان ناشناسی که دلم را با او آشنا می یافتم نگذاشت تابااین آشناها که دلم با آنها بیگانگی می کرد بمانم

چرا گم شدي؟

چرا گم شدي ؟!؟!؟

چرا پيداي پيدا گم شدي؟؟؟؟

چه بگويم از دلتنگي هاي شبانه ام...

بهانه هاي گاه و بيگاهت ....

بدون تو بودن را هيچ وقت نخواستم...!

باز هم شهریور ماه...

مي ترسم حتي غباري از خاطراتت از ذهنم پاك شود...

بدون تو بودن را هيچ وقت نخواستم....!

چرا گم شدي؟؟؟؟

تا كي بگردم؟

كجا را بگردم؟؟

تو كه هستي.....پس چرا گم شدي؟!؟!؟

+ نوشته شده در  جمعه 28 مرداد1390ساعت 22:29  توسط مشرقی   | 

یادگاری

توی چشمات میشه گم شد وقتی تو فکر فراری

سو سو ی شب لب دریا از تو مونده یادگاری

شعر و شرم و شوق و شرجی همه شاهدن که بودیم  

لحظه ها رو لحظه لحظه من و تو با هم می خوندیم

تو وجودت مهربونه  مهربون مثل عبادت

واسه من که از تو دورم  که به رویات کردم عادت

نفسی که بند جونه  جون تازه واسه بودن 

 مثل باور یه آهنگ یه ترانه واسه خوندن

ریه هام پر شده از تو بی تو هر لحظه عذابه

حتی با قکر نبودت شب و روز حالم خرابه

بغض معصوم و نجیبت منو قانع کرد کمت شم

ممنونم اجازه دادی  با تو  درگیر غمت شم

+ نوشته شده در  جمعه 13 خرداد1390ساعت 16:11  توسط مشرقی   | 

امشب وقتی دلتنگ لحظه های نبودنت ، بودم
وقتی لبریز شده بودم از نبودنهای بی دلیل این روزها
تمام هستیت را درون سه نقطه های همیشگی ات جای دادی و به سویم نشانه رفتی
بی آنکه بدانی...
من این روزها
... هیچ نمی فهمم از سه نقطه ها و سکوت و بی صداییت
بی آنکه بدانی
من بودنم را در همان نگاه اول و همان سلام اول متوقف کرده ام
آخر تمام بودنت میان یک سلام و خداحافظ جای گرفته است
پس من به همان سلام بسنده می کنم
تا هیچ گاه پایانی در کار نباشد
براستی
... ما چه ساده به هم پیوند زدیم ثانیه هامان را
... به سادگی
من ناباورانه به باور بودنت رسیده ام
... تو باور لحظه های من شده ای
...
وقتی تمام بودنم را مال خود می کنی
دیوانه می شوم
خیال سفر نداری
+ نوشته شده در  جمعه 5 آذر1389ساعت 0:28  توسط مشرقی   | 

می خواهم عمرم را

با دست های مهربان تو اندازه بگیرم

برگرد!
 
باور کن

تقصیر من نبود
 
من فقط می خواستم
یک دل سیر برای تنهایی هایت گریه کنم
 
نمی دانستم گریه را دوست نداری

حالا هم هروقت بیایی
 
عزیز لحظه های تنهایی منی
اگر بیایی
 
من دلتنگی هایم را بهانه می کنم
تو هم دوری کسانی که دور نیستند
 
در راهند
رفته اند برای تاریکی هایت
 
یک اسمان خورشید بیاورند
یادت باشد
 
من اینجا کنار همین رویاهای زودگذر
به انتظار امدن تو
 
خط های سفید جاده را می شمارم
+ نوشته شده در  جمعه 5 آذر1389ساعت 0:20  توسط مشرقی   | 

باز هم همان سکوت همیشگی...

سالها گذشت از روزهای پر جوانی!!!

سالها گذشت از غرور و کبر و نازت ....

باز هم سکوت...؟

چه میشود تو را ؟؟؟

هنوز هم در پس این سالهای دور

 نگاهت میگردد او را...؟!؟!؟

چه می خواهی ببینی که هنوز ندیده ای؟

آیا هنوز نشانه ها را میگردی؟؟؟

خسته نشده ای از گشتن و نیافتن؟!؟!؟

انتظار ....

تا کجای این داستان ادامه خواهی داد؟؟؟

صبر....!!!

ایوب را پشت سر گذاشته ای!!!!

دیگر برای چه؟؟؟؟

حداقل تکلیف مرا هم روشن کن...

تو که میدانی زندگی ام بسته ام به وجودت....چرا مرا با خود میکشانی....؟

رهایم کن....بگذار تو نیز رها شوی....

تو اگر خسته نیستی من خسته ام....!!!

می خواهی التماست کنم؟؟؟

التماست میکنم...من که چیزی برای از دست دادن ندارم...

 التماست می کنم....کافی است لحظه ای از تپش بایستی....فقط لحظه ای....

مرا رها کن و برو....

مرا همین بس که شاید از سر رحم گذارش بر آرامگاهم افتد...

باور کن مرا همین بس است....

تو را نمیدانم؟!؟!         

      M.GH       

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 آبان1389ساعت 12:37  توسط مشرقی   | 

آزاد

 یه وقتایی برای اینکه معلق نباشی

 از یه طنابایی خودتو آویزون می کنی.

 تا یه  جاهایی خوبه،

 چون حس تعلق داشتن

به چیزی یا کسی، آرومت می کنه.

 اما یه  وقتی ممکنه این طناب

 حلقه دار بشه برات و

 نفس کشیدنت وسخت کنه.

نترس. پاره ش کن.

زمین خوردن بهتر از ذره ذره

 نفس کشیدن و جون کندنه ...

             M.GH           

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 شهریور1389ساعت 13:0  توسط مشرقی   | 

دلتنگی

خیلی ساده است

به سادگی یک دلتنگی کودکانه....

خیلی سخت است

به سختی پرواز روح از تن.....

خیلی دردناک است

به دردناکی روزهای انتظار....

خیلی شیرین است

به شیرینی خاطرات گذشته....

خیلی مبهم است

به مبهمی رفتنت ....

قصه زندگیم را میگویم...

دلتنگی دلتنگی دلتنگی... ریتم یکنواخت زندگی من!!!!

انتظار انتظار انتظار.....تمام هستی من!!!!

نبودت تو..... واقعیت تلخ زندگی من!!!!

تحمل کردن....سکوت....

چه کنم با این دل.............

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 اردیبهشت1389ساعت 9:59  توسط مشرقی   | 

انتظار

«انتظار» يعنی نگه داشتن يک جای خالی برای کسی که می‌آيد.

يعنی آنکه جای خاليش چنان به چشمت بيايد که نگذاری احدی بر آن پا گذارد.

يعنی آن «جا» را کنار گذاشته باشی فقط برای حضور او٬ شايد هم ظهور او.

يعنی آنکه نبودش٬ حتی لحظه‌ای آرامت نگذارد.

انتظار يعنی دغدغه٬ يعنی درد٬ يعنی مسئوليت. يعنی بيتابی٬ بيقراري٬ چشم به‌راهی.

انتظار٬ سهم هر کس نيست٬ با عافيت يکجا جمع نمی‌شود.

خانه‌خرابی و آوارگی و دلدادگی و بی‌سامانی٬ علامت منتظران ناب است.

انتظار يعنی حرارت٬ يعنی سوختن.

انتظار يعنی آنکه از زخمت تا پای جان مراقبت کنی٬ اما نه برای التيامش٬

که برای تازه ماندنش٬ برای آنکه وقتی آمد٬

نشانش دهی

و بگويی:

«ديدی که مَحرم ماندم... !؟۱؟» 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 بهمن1388ساعت 15:47  توسط مشرقی   | 

خسته

گفتی دلتنگ دل نوشته هایم هستی...

اما مهربانم دیگر دلی برایم باقی نمانده که بخواهد از پس ناگفته ها بنویسد

خسته از گذشته های نه چندان دور و بدون هیچ امیدی به آینده...

تنها کوله باری از خاطرات را به دوش می کشم

جایی سراغ نداری که بتوانم تنها برای لحظه ای کوله ام را بگذارم

و به اندازه چشم بر هم زدنی آرام گیرم؟

نه ...

از من نخواه که کوله ام را بر  شانه های تو بگذارم...

حتی شانه هایت را در رویا نیز از آن خود نمیدانم

 آنگاه تو می خواهی...

نه،

 شانه هایت با ارزش تر این است که آرامگاه من باشند!

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 دی1388ساعت 15:31  توسط مشرقی   | 

هیچ کس

هیچ کس فنجان قهوه ام را نخوانده است

بی آنکه تو را در آن نبینند،

هیچ کس خطوط کف دستم را ندیده است

بی آنکه چهار حرف از اسم تو را بگوید،

همه چیز را میشود حاشا کرد

جز عطر آنکه دوستش داری،

همه چیز را میشود نهان کرد

جز صدای گام هایی که در درونت راه می سپرد،

با همه چیز می توان جدل کرد

جز چشمها ی تو....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 آذر1388ساعت 12:2  توسط مشرقی   |